ساعت هشت شبه و توی سالن انتظار کلاس پارکور هومان نشستم و گروهای مختلف بچه  ها رو که ژیمناستیک و پارکور می کنن تماشا می کنم. نزدیکترین گروه به من، گروه مبتدی ژیمناستیکه که دختر و پسرهای ده تا پونزده ساله کنار هم تمرین می کنن. مشخصه کجای تمرین فقط برای تفریح و خن می دوند و می خندند و معلم هم صورتش نشون می ده از اینکه باعث خنده و تفریح بچه شده چقدر لذت می بره...

و 

بدتر از همه اینه که اومدم کانادا و دوباره همون راه  و ادامه دادم!  اما هنوز دیر نشده خوشبختانه. حدود یهکی دوماهه که دلیل اینهمه نارضایتی خودمو پیدا کردم. من می رم که فقط کاری بکنم که دوست دارم و بخودم قول می دم پول زیادی هم ازش در بیارم...

عینک ندارم و احتمالا نوشته ام پر از غلط املاییه...