تفاوت نگاه

توی ایران مردم وقتی میخوان از یه چیزی استفاده کنن "احتمالا" اول تمیزش می کنن و وقتی کارشون تموم شد دیگه راهشونو می کشن و می رن اما اینجا مردم اول از یه چیزی استفاده می کنن و بعد برای نفر بعدی تمیزش می کنن و می رن. به طور مثال, توی ایران وقتی از یه وسیله ی عمومی مثل لوازم ورزشی یا توالت استفاده می کنیم اولش مواظبیم که همه چی تمیز بشه و بعد استفاده اش می کنیم. کارمون که تموم شد می ریم پی کارمون و این یه پروسه ی خیلی طبیعیه.  اما اینجا وقتی از توالت اسفاده می کنن بعدش روی توالت رو خشک می کنند , شیر دستشویی هم همینطور و حتی دور رو شویی. وقتی توی باشگاه از تردمیل می یان پایین "باید" قبل از ترک محل همه ی قسمتهایی که لمس شده ضدعفونی بشه.

شاید خیلی این مساله به نظر پیش پا افتاده باشه اما تفاوت دیدگاه مردم اصلن چیز کوچکی نیست بلکه خیلی هم اهمیت داره. حتی می شه گفت بنیان ارتباطات اجتماعی رو تشکیل می ده.

اینکه همه چی فقط برای خودت بخوای و فقط به خودت فکر کنی, اینکه فکر می کنی چون توی رستوران پول دادی هرچی کثافت کاری کردی وظیفه ی گارسونه که تمیز کنه, اینکه توالت تمیز دوست داری استفاده کنی ولی دوست نداری توالت عمومی رو تمیز نگه داری و اینکه دوست داری توی ماشینت تمیز باشه پس جلد سیگارتو می ندازی توی خیابون و هزار تا مثال دیگه همه نشات گرفته از همین تفاوت دیدگاهه.

کاش می شد به هم دیگه در رابطه با کارهای به نظر کوچیک اشتباهمون  هشدار می دادیم.  اما من اینو تجویز نمی کنم چون نمی تونم گارانتی کنم که در جواب حرف زشت نشنوید, طرف یقه نگیره و حتی چاقو تو بهلوت نکنه. من هیچ راه حلی برای تغییر زاویه دید مردمم نداشتم که دمم و روی کولم گذاشتم و اومدم اینجا. ولی ترک وطن به معنی ترک مردمت نیست و تو همیشه به مردمت فکر می کنی, اه می کشی و غصه می خوری. کاش می شد یه ذره از کاش های دلم کم می شد...

سومین بهار بهاره در کانادا, اتاوا

تا به حال انگشتت زیر یه چیزی گیر کرده که بعد از خلاصی ببینی چجوری انگشتت دل می زنه و گز گز می کنه؟ من االان اون حالتو دارم. چرا؟ به خاطر اینکه بعد از دو ماهه نفس گیر الان نزدیک به بیکاری محض هستم و مغزم گز گز می کنه. این همون حالتیه که ماهه پیش دلم لک زده بود براش. ولی الان باهاش غریبه ام. انگاری عذاب وجدان دارم که بیکار شدم. همش فکر می کنم نکنه یه کاری هست که من باید انجامش می دادم و رو زمین مونده و من بی خیالم. این همون گز گز مغز منه...

یه هفته ای هست که بهار به معنی واقعی اومده شهرمون. همه ی مردم ذوق زده ان و انگاری با شورت و رکابی پشت در خونه هاشون منتظر بودن دما از پونزده بزنه بالا که بیان تو خیابونها. شوق مردم قشنگه و ادم و سر ذوق می یاره. از دیدن چهره ی خندون و سرشار از انرژی مردم لذت می برم. به هم می خندن و سلام می دن و بی برو برگرد یاداوری می کنن که امروز روز قشنگیه و من عاشق این فرهنگشونم. 

از اونجایی که داریم به ایران اومدن برای یه ماه فکر می کنیم, شب و روزم شده ادمها و خیابونها و رستورانها و همه چیزه ایران. هم استرس دارم و هم هیجان. چرا استرس ؟ به هزار دلیل...

استرس دارم بیام ایرانو بفهمم که همه چی فرق کرده و هیچی سر جاش نیست. استرس دارم بیام و ببینم دوستام هیچ رشد اجتماعی و شعوری نکردن و همونجایی که ترکشون کردم دارن در جا می زنن. استرس دارم وقتی ازم می پرسن کانادا چطوره چی باید جواب بدم. خوبه؟ بده؟ چی باید بگم. یکی از همکلاسی هام وقتی برگشته بود ایران پیش دوستاش فهمیده بود خودش خیلی فرق کرده و نگاهش دیگه اونی نیست که دو سال پیش بوده. استرس دارم خودمو چجوری می بینم توی ایران. می دونم که فرق کردم ولی ایا این فرق و دوست دارم یا نه؟ ایا بهاره ی پوست انداخته و جدید بازم دوست داشتنی هست برای بقیه یا نه؟ استرس دارم دوباره اون خشم همیشگی برگرده به وجودم. خشم از رفتارهای زشت, خشم از نامهربانیها و خشم از جامعه ای که از غرب فقط فساد و لاابالیگری فهمیده و به مدل ایرانیش افتخار می کنه. استرس دارم که قضاوت بشم با ظاهرم. استرس دارم که مردمم اولین کامنتی که بهم میدن اینه که چاق شدی یا لاغر, پیر شدی یا خوب موندی. استرس دارم وقتی از دارمدم و دارایی هام بپرسن؟ باید چی جواب بدم؟ چجوری فرق اینجا و ایران رو باید توضیح بدم. چجوری بگم اینجا تو کار می کنی برای اینکه زندگی کنی ولی ایران مردم کار می کنن تا پول داشته باشن از هم بیشتر داشته باشن. چند وقت پیش یه دوست ازم پرسید اونجا شما اصلن تفریح دارین؟ استرس دارم بگم اره ولی تفریحمون اینه که پیژاما بپوشیم بریم پیژاما دی تو مدرسه ی بچمون و دوچرخه بازی تو کوچه با بچه هامون و پارک و استخر و کنار دریا ولی تفریح نداریم که هر هفته بریم نایت کلاب و بار ومست و مدهوش که تصورشون از خارج اومدن دیسکو و کنسرت و توی بار نشستنه. استرس دارم که همه با اینکه می گن ما سوغاتی نمی خواییم انتظار دارن دسته کم یه "چیز کوچیک" داشته باشن و وای به حالت اگه چیز کوچیک این یکی یه کم کوچیکتر از اون یکی باشه. استرس دارم توی یه ماه ده کیلو اضافه وزن خواهم داشت با پلو خورشتهای ایرانی که اینجا هر دو هفته یه بار فانتزیه برای ماو نهایتا, استرس دارم دوباره مانتو و مقنعه سرم کنم برم محل کارم ...

و اما از اون طرف, شوق اومدن به ایران همه وجودمو گرفته. یه لحظه نمی تونم بهش فکر نکنم. بغل کردن مامان و بابام و بو کشید عطر تنشون. برادرهامو  و فسقلی هاشون که عمه گفتنهاشون منو مست می کنه پای اسکایپ, دیدن دوستهام و رفتن به پاتوقهای قدیمی. گرامافون, کافه ویولت و اون یکی که اسمشو یادم نیست. فارسی حرف زدن توی خیابون با مردم, کوچه های تهران و رستورانهاش. شایان یه لیست بلند و بالا از رستورانهایی که می خواد بره اماده کرده. باقالی پلو با ماهیچه ی فارسی, شیشلیک جردن و پیتزای تیمو و همبرگر کانال برگر و ... هومان هیچ نظری نداره در مورد ایران. همه چی رو فراموش کرده و وقتی ما حرف می زنیم به نظرش بورینگ هستیم. اینم یه مسافرت مثل بقیه مسافرتها می یاد به نظرش. ولی برای من با همه اما واگر ها این مسافرت نیست که برگشت به خونه است.

 

 

این داستان واقعی ایست. قسمت دوم

اون روز تا وقتی که پیشم بود فقط خوشحال بودم و پر از حسهای خوب. بوسه ی خداحافظیش اونقدر شیرین بود که تا بعد از نیم ساعت از رفتنش هنوز وجودم سرشار از   عشق  و شهوت بودم. 

ساعتها گذشت تا واقعیت زندگی خودشو به رخم بکشه. عذاب وجدان شدیدی داشتم. هرگز فکر نمی کردم روزی منم تبدیل به یه زن خیانتکار بشم. هرگز فکرشو نمی کردم برای اینکه خیانت به معنی خوابیدن با یه مرد دیگه بجز شوهرم بود برام و هنوز هم می دونستم که هرگز اینکارو نخواهم کرد. انگار یه گوشه ی دلم خوشحال بود. شاید فکر می کردم من هیچ وقت به کسی تعهد ندادم که با یه زن نخوابم. اما همش این نبود. حس زنده به گور شده ای درونمبرخاسته بود که دیگه نمی شد خفه اش کنم. هر روز انزجارم از داشتن سکس با شوهرم بیشتر می شد و هیجانم برای با "او" بودن بیشتر.

از کجا شروع شد. کی و چه وقت من پذیرفتم که من همجنسگرا هستم. همجنسگرایی توی فرهنگ من با هرزه بودن یه معنی داره. من توی کشوری زندگی می کنم که تو ناگزیر به مرد یا زن بودن هستی و حتما باید به جنس مخالفت تمایل داشته باشی. توی کشور من ترنزجندر یا دو جنسی معنی نداره اگه نه زن هستی نه مرد و یا هر دوش, محکومی بری خودتو "درست" کنی چون اینجوری تو "درست" نیستی. مردهای همجنسگرا محکوم به اعدامند و زنهای همجنسگرا اصلن ادم حساب نمی شن  و صد در صد نادیده گرفته شدن اونقدر که که حکمی  هم براشون صادر نمی شه یا من نمی دونم حکمش چیه. بقیه ی زنها چه حقی دارن که " هرزه هاش " داشته باشن. حالا با داشتن شوهر و دو تا تا بچه ی قد و نیم قد و یه خانواده ی متعصب و مذهبی چه باید بکنم. 

فشار های روحی هر روز بیشتر و بیشتر می شد. شوهرم به رفتارهای من مشکوک شده بود و دنبال یه مرد دیگه توی زندگی من می گشت و بعد از اینکه خاطرش جمع شد که مردی در کار نیست تمام تلاششو می کرد که منو خوشحال کنه. دلم به حالش می سوخت. حقش نبود من اینکار و بکنم. نباید دنبال دلم می رفتم. من نباید می فهمیدم ...شاید من هم مثله بقیه ی زنها و مردهایی که جامعه محکوم به خفه شدن شدن باید خفه می شدم... .

بقیه ی داستان رو من نمی نویسم. لطفا شما بنویسید. به زنها و مردهایی که حق زندگی معمولی ازشون گرفته شده برای اینکه ادم معمولی باید باشند فکر کنید. به این فکر کنید که کی فهمیدین که heterosexual یعنی متمایل به جنس مخالف هستید و یا نیستید. به این فکر کنید که تا چند نسل دیگه قراره متعصبانه انکار کنیم گوناگونی تمایلات انسانها رو . تا کی می خواهیم تلاش کنیم مردم و توی یه قالب زورکی و کهنه بگنجوونیم . به این فکر کنید که قهرمان این داستان دختر, مادر, خواهر و یا دوست شماست و داستان رو ادامه بدین. واقع نگرانه و مناسب ثبت شدن اینجا...