تا به حال انگشتت زیر یه چیزی گیر کرده که بعد از خلاصی ببینی چجوری انگشتت دل می زنه و گز گز می کنه؟ من االان اون حالتو دارم. چرا؟ به خاطر اینکه بعد از دو ماهه نفس گیر الان نزدیک به بیکاری محض هستم و مغزم گز گز می کنه. این همون حالتیه که ماهه پیش دلم لک زده بود براش. ولی الان باهاش غریبه ام. انگاری عذاب وجدان دارم که بیکار شدم. همش فکر می کنم نکنه یه کاری هست که من باید انجامش می دادم و رو زمین مونده و من بی خیالم. این همون گز گز مغز منه...
یه هفته ای هست که بهار به معنی واقعی اومده شهرمون. همه ی مردم ذوق زده ان و انگاری با شورت و رکابی پشت در خونه هاشون منتظر بودن دما از پونزده بزنه بالا که بیان تو خیابونها. شوق مردم قشنگه و ادم و سر ذوق می یاره. از دیدن چهره ی خندون و سرشار از انرژی مردم لذت می برم. به هم می خندن و سلام می دن و بی برو برگرد یاداوری می کنن که امروز روز قشنگیه و من عاشق این فرهنگشونم.
از اونجایی که داریم به ایران اومدن برای یه ماه فکر می کنیم, شب و روزم شده ادمها و خیابونها و رستورانها و همه چیزه ایران. هم استرس دارم و هم هیجان. چرا استرس ؟ به هزار دلیل...
استرس دارم بیام ایرانو بفهمم که همه چی فرق کرده و هیچی سر جاش نیست. استرس دارم بیام و ببینم دوستام هیچ رشد اجتماعی و شعوری نکردن و همونجایی که ترکشون کردم دارن در جا می زنن. استرس دارم وقتی ازم می پرسن کانادا چطوره چی باید جواب بدم. خوبه؟ بده؟ چی باید بگم. یکی از همکلاسی هام وقتی برگشته بود ایران پیش دوستاش فهمیده بود خودش خیلی فرق کرده و نگاهش دیگه اونی نیست که دو سال پیش بوده. استرس دارم خودمو چجوری می بینم توی ایران. می دونم که فرق کردم ولی ایا این فرق و دوست دارم یا نه؟ ایا بهاره ی پوست انداخته و جدید بازم دوست داشتنی هست برای بقیه یا نه؟ استرس دارم دوباره اون خشم همیشگی برگرده به وجودم. خشم از رفتارهای زشت, خشم از نامهربانیها و خشم از جامعه ای که از غرب فقط فساد و لاابالیگری فهمیده و به مدل ایرانیش افتخار می کنه. استرس دارم که قضاوت بشم با ظاهرم. استرس دارم که مردمم اولین کامنتی که بهم میدن اینه که چاق شدی یا لاغر, پیر شدی یا خوب موندی. استرس دارم وقتی از دارمدم و دارایی هام بپرسن؟ باید چی جواب بدم؟ چجوری فرق اینجا و ایران رو باید توضیح بدم. چجوری بگم اینجا تو کار می کنی برای اینکه زندگی کنی ولی ایران مردم کار می کنن تا پول داشته باشن از هم بیشتر داشته باشن. چند وقت پیش یه دوست ازم پرسید اونجا شما اصلن تفریح دارین؟ استرس دارم بگم اره ولی تفریحمون اینه که پیژاما بپوشیم بریم پیژاما دی تو مدرسه ی بچمون و دوچرخه بازی تو کوچه با بچه هامون و پارک و استخر و کنار دریا ولی تفریح نداریم که هر هفته بریم نایت کلاب و بار ومست و مدهوش که تصورشون از خارج اومدن دیسکو و کنسرت و توی بار نشستنه. استرس دارم که همه با اینکه می گن ما سوغاتی نمی خواییم انتظار دارن دسته کم یه "چیز کوچیک" داشته باشن و وای به حالت اگه چیز کوچیک این یکی یه کم کوچیکتر از اون یکی باشه. استرس دارم توی یه ماه ده کیلو اضافه وزن خواهم داشت با پلو خورشتهای ایرانی که اینجا هر دو هفته یه بار فانتزیه برای ماو نهایتا, استرس دارم دوباره مانتو و مقنعه سرم کنم برم محل کارم ...
و اما از اون طرف, شوق اومدن به ایران همه وجودمو گرفته. یه لحظه نمی تونم بهش فکر نکنم. بغل کردن مامان و بابام و بو کشید عطر تنشون. برادرهامو و فسقلی هاشون که عمه گفتنهاشون منو مست می کنه پای اسکایپ, دیدن دوستهام و رفتن به پاتوقهای قدیمی. گرامافون, کافه ویولت و اون یکی که اسمشو یادم نیست. فارسی حرف زدن توی خیابون با مردم, کوچه های تهران و رستورانهاش. شایان یه لیست بلند و بالا از رستورانهایی که می خواد بره اماده کرده. باقالی پلو با ماهیچه ی فارسی, شیشلیک جردن و پیتزای تیمو و همبرگر کانال برگر و ... هومان هیچ نظری نداره در مورد ایران. همه چی رو فراموش کرده و وقتی ما حرف می زنیم به نظرش بورینگ هستیم. اینم یه مسافرت مثل بقیه مسافرتها می یاد به نظرش. ولی برای من با همه اما واگر ها این مسافرت نیست که برگشت به خونه است.