بی بهانه گریستن

سر پا ایستادم و در مقابل همه باد ها و طوفانها مقاومت می کنم . مدتها بود که به اینکه چقدر تنهام فکر نکرده بودم. ولی اشکهای سیل اسای روی صورتم نشان از شکستنمه...

دلم گرفته از اسمون، هم از زمین هم از زمون...

درس و دانشگاه با سرعت و شدت بی سابقه ای شروع شده، مقاله های سنگین و پرزنتیشنهای انچنانی از همین اول ترم منو به رگبار بسته. اصلن حس خوبی ندارم و هیچ اثری از بهاره ای که می گفت درس خوندنو دوست داره وجود نداره. از اون طرف به شدت بی پول شدم و دنبال وام و این چیزام که هنوز نتیجه نگرفته. زمستون و برف و سرما هم اخرین چیزیه که می تونم براش غر بزنم. کلا یه هفته است که دلم غر غر می خواد حسابی ولی کسی رو ندارم که به غر غرام گوش کنه، اصلن کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم. شاید باید بگم اصلن حرف زدن دردمو علاج نمی کنه که انصاف بیشتری برای دوستام به خرج داده باشم. 

دیگه حوصله ی درس خوندن و نوشتن ندارم. امروز بعد از یه ساعت و نیم زور زدن یه پاراگرافه سه خطی نوشتم خیر سرم و اخرش هیچ تزی نتونستم براش پیدا کنم...

قبلنا هر وقت دلم می گرفت الکی خودمو قانع می کردم که رلم تنگ شده، شاید هم واقعا تنگ می شد، نمی دونم! ولی الان حتی نمی تونم این بهانه رو بگیرم چون واقعا مشکلم دلتنگی نیست.

نمی دونم چه کوفتیه،

ولی اساسا داغونم...

برنامه ی من برای سال جدید

برنامه ی من برای سال جدید نمی دونم چرا خیلی مشخص و روشن نمی شه. می دونم چرا البته، می خوام به روی خودم نیارم. امسال من باید به بازار کار برگردم و این برام سخت و دلهره اوره برای همین از فکر کردن بهش طفره می رم. از بعد از تعطیلات باید هفته ی بیست ساعت به عنوان اینترشیپ کار کنم. این خودش یه تمرینه و ممکنه همینطور که خیلی ها بهم گفتن ، نظرمو کاملا تغییر بده در مورد کار کردن اینجا. میتونم بفهمم که فضای کاری اینجا خیلی بهتر از ایران و مخصوصا بهتر از تجربه ی منه. دستیار استاد بودن و تدریس توی دانشگاه این دو سال کافیه که باورم بشه نباید بترسم از کار و با اعتماد به نفس برم جلو. اما، من منم دیگه! من برای همه چی همه وقت استرس دارم و همیشه توانایی های خودمو دستکم می گیرم. 

به هر حال چالش بزرگ سال ۲۰۱۷ کار پیدا کردنه برای من.

امیدوارم امسال سالی پر از سلامتی، شادمانی، موفقیت و پول باشه. دو هزار و شونزده خیلی بی پولی کشیدیم. امیدوارم سال جدی پربار تر باشه. امیدوارم جنگ و خونریزی و ترور و ادمکشی نباشه، اواره نباشه، گرسنگی نباشه، دل پر غصه نباشه.

دیشب توی یه مهمونی دوستانه وقتی گیلاسها بالا رفت به سلامتی، هر کسی یه ارزو کرد و یکی گقت به امید پیدا کردن عشق! عجیب بود من تا بحال اینو برای کسی ارزو نکرده بودم. چرا نفهمیده بودم یا به زبون نیاورده بودم که چقدر داشتن عشق مهمه. حالا برای همه ی مردم قلبی عاشق ارزو می کنم. عاشق باشن و بهشون عشق ورزیده بشه. همه عاشقا با لب خندون و دل گرم کنار هم زندگی کنن. بدون قضاوت مردم، بدون در نظر گرفتن رسمی بودن یا نبودن، پول داری و بی پولی، همجنس و غیر هم جنس، عشق والدین به بجه هاشونو و عشق بجه ها به والدینشون... دل همه گرم به یه عشق پاک و بی الایش،

سال جدید مبارک

 

ادامه نوشته

گور خوابهای شهرم

وقتی که شهرتو، کشورتو ترک می کنی باور نداری روزی نه چندان دور اونقدر بیگانه خواهی شد با واقعیتهای روزمره که فکر می کنی حالا مردمت مرموز زندگی می کنند. چند وقتی فکرم در گیر این شده بود که چطور برخی از دوستانی که می شناختمشون با سرعت تصاعدی رشد اقتصادی داشتن به شکلی که هیچ شباهتی به اونی که ترکشون کردم ندارن حالا. داشت باورم می شد که حتما شرایط اقتصادی ایران بهتر شده که خیلی ها از کسانی که من می شناسمشون اینهمه فرق کردن که نامه ی اصغر فرهادی و گزارش گور خوابهای اواره ای که از دیشب دیگه حتی گورستانی هم ندارندبرای خوابیدن و خوندم. داستان آرمان! چقدر این اسم مفهوم می تونه داشته باشه برای ایده الیستها! وقتی که من ایران رو ترک کردم هم آرمانهای کارتن خوابی بودند و فال فروش و و گرسنه وجود داشت. ولی وقتی که من ایران بودم همه ماشین خارجی سوار و خونه ی فرمانیه نشین نبودن! دوست کارمندم که نظام اباد زندگی می کرد حالا دو تا خونه برای اجاره داره و خودش نارمک می شینه، اون یکی سانتافه سوار شده و ان یکی ویلایی چند صد میلیونی کیش خریده و اون یکی سفر کمتر از پاریس دیگه دوست نداره! اینا فقط چند قلم از تغییرات عجیبیه که من می تونم مثال بیارم که می دونم از این بزرگترهاش زیاده! ایران چه خبره؟ چرا همه چی اینقدر پیچیده و مرموز به نظر می رسه؟ 

می دونم امشب تهران داره بارون می باره، آرمان امشب کجا خوابیده؟

چی شد که ما اینهمه نامهربون شدیم با هم. چی شد که فاصله اجتماعی اینهمه زیاد شد، چی شد که با سواد و بی سواد، فهمیده و غیر فهمیده، امروزی و دیروزی همه با هم وارد یه مسابقه شدن؟ مسابقه ی نامردی! چی شد که به هیچی قانع نیستیم و همش در حال ناله کردنیم. چی شد که درد بچه های گرسنه درد خودشون شد و به هیچ کس دیگه مربوط نیست. چی شد که نسل جوان به بیشعوریو بی اطلاعی افتخار می کنند؟ و چی شد که دروغگویی و کلاه تو کلاه کردن شد زرنگی. چطور شد که این شدیم ما!

حالا احساس اصحاب کهف و می فهمم. فقط سه سال نبودم ایران ولی اندازه ی سی سال فاصله گرفتم از واقعیتهای کشورم! نه! من فاصله نگرفتم، مردمم سی سال عقب تر رفتن از ارزشهایی که بهشون افتخار می کردن یه عمری. 

کاش، فردا بیدار بشیم و قبل از اینکه از خونه بیرون بریم تصمیم بگیریم یه چیز بد و تغییر بدیم، خداییش چند نفر توی تهران هستند که می تونن یه تغییر اساسی برای زنده های قبرستان خواب ایجاد کنند؟ 

چقدر سخته جای خواب برای آرمان و آرمانها درست کردن...

چرا همه چی اینقدر پیچیده و مرموزه؟ ایران چه خبره مردم؟ 

۲۰۱۷

سال نو نزدیکه و من هنوز برای سال بعد و ننوشتم،

می دونم مسیرم چیه ولی باید بنویسم مثل هر سال،برنامه ی کوتاه مدت،میان مدت و بلند مدت

می نویسم ب زودی...