دلم گرفته از اسمون، هم از زمین هم از زمون...
دیگه حوصله ی درس خوندن و نوشتن ندارم. امروز بعد از یه ساعت و نیم زور زدن یه پاراگرافه سه خطی نوشتم خیر سرم و اخرش هیچ تزی نتونستم براش پیدا کنم...
قبلنا هر وقت دلم می گرفت الکی خودمو قانع می کردم که رلم تنگ شده، شاید هم واقعا تنگ می شد، نمی دونم! ولی الان حتی نمی تونم این بهانه رو بگیرم چون واقعا مشکلم دلتنگی نیست.
نمی دونم چه کوفتیه،
ولی اساسا داغونم...
برنامه ی من برای سال جدید
به هر حال چالش بزرگ سال ۲۰۱۷ کار پیدا کردنه برای من.
امیدوارم امسال سالی پر از سلامتی، شادمانی، موفقیت و پول باشه. دو هزار و شونزده خیلی بی پولی کشیدیم. امیدوارم سال جدی پربار تر باشه. امیدوارم جنگ و خونریزی و ترور و ادمکشی نباشه، اواره نباشه، گرسنگی نباشه، دل پر غصه نباشه.
دیشب توی یه مهمونی دوستانه وقتی گیلاسها بالا رفت به سلامتی، هر کسی یه ارزو کرد و یکی گقت به امید پیدا کردن عشق! عجیب بود من تا بحال اینو برای کسی ارزو نکرده بودم. چرا نفهمیده بودم یا به زبون نیاورده بودم که چقدر داشتن عشق مهمه. حالا برای همه ی مردم قلبی عاشق ارزو می کنم. عاشق باشن و بهشون عشق ورزیده بشه. همه عاشقا با لب خندون و دل گرم کنار هم زندگی کنن. بدون قضاوت مردم، بدون در نظر گرفتن رسمی بودن یا نبودن، پول داری و بی پولی، همجنس و غیر هم جنس، عشق والدین به بجه هاشونو و عشق بجه ها به والدینشون... دل همه گرم به یه عشق پاک و بی الایش،
سال جدید مبارک
گور خوابهای شهرم
می دونم امشب تهران داره بارون می باره، آرمان امشب کجا خوابیده؟
چی شد که ما اینهمه نامهربون شدیم با هم. چی شد که فاصله اجتماعی اینهمه زیاد شد، چی شد که با سواد و بی سواد، فهمیده و غیر فهمیده، امروزی و دیروزی همه با هم وارد یه مسابقه شدن؟ مسابقه ی نامردی! چی شد که به هیچی قانع نیستیم و همش در حال ناله کردنیم. چی شد که درد بچه های گرسنه درد خودشون شد و به هیچ کس دیگه مربوط نیست. چی شد که نسل جوان به بیشعوریو بی اطلاعی افتخار می کنند؟ و چی شد که دروغگویی و کلاه تو کلاه کردن شد زرنگی. چطور شد که این شدیم ما!
حالا احساس اصحاب کهف و می فهمم. فقط سه سال نبودم ایران ولی اندازه ی سی سال فاصله گرفتم از واقعیتهای کشورم! نه! من فاصله نگرفتم، مردمم سی سال عقب تر رفتن از ارزشهایی که بهشون افتخار می کردن یه عمری.
کاش، فردا بیدار بشیم و قبل از اینکه از خونه بیرون بریم تصمیم بگیریم یه چیز بد و تغییر بدیم، خداییش چند نفر توی تهران هستند که می تونن یه تغییر اساسی برای زنده های قبرستان خواب ایجاد کنند؟
چقدر سخته جای خواب برای آرمان و آرمانها درست کردن...
چرا همه چی اینقدر پیچیده و مرموزه؟ ایران چه خبره مردم؟