نوروز پنجم دور از وطن
تنها جایی که پر از حال و هوای عیده فیس بوکه، پر از ترانه های نوروزی جدید و قدیم ،پر از نوستالژی و پر از رنگ و گل و سبزه! در عین حالی که دقیقا یادمه حال و هوای عید این سالهای اخیر چقدر متفاوت بود توی ایران، ترافیک، غصه ی بی پولی، قیافه های عبوس مردم که با عجله و سردرگم توی خیابونا ول می گشتن، دل پر از ارزوی سفر و دست و پای بسته و سردرگم که کجا برن تعطیلاتو...باز این فیلمها و عکسها و اوازها منو دیوونه می کنه. چند روزه دوباره بغض دارم، با هر ترانه چه شاد چه غمکین اشکهام جاریه ولی هیچ دلیلی براش ندارم! این زمانها بیشتر می فهمم چقدر خونه می خوام و چقدر دلم تنکه. دلم اما تنگ ایرانی که الان هست نیست دلم هرگز نمی خواد ایران برکردم و دلم عید و نوروز واقعی که تجربه شو دارم نمی خواد اما دلم چیزهایی که تو فیس بوکه می خواد دلم یه کشور می خواد سرشار از رقص و شادمانی با مردم شاد و مهربون که لباس نو پوشیدن و به غربیه و اشنا سلام و درود و نوروز مبارک می گن و همو بغل می کنن و برای هم ارزوی سلامتی و شادمانی می کنن. دلم ایران الانو نمی خواد اما دلم برای چیزی که هرگز تجربه نکردم تنگه و براش اشک می ریزم
می دونم احمقانه است اما دل من عقل نداره! دل من شادی مردم اینجا زمان کریسمسو می خواد وقت نوروز دل من احمقه که می خواد مردم کشورش همه شاد باشن و بدون حرص و غصه و دلواپسی عید شادی کنن. دل من می خواد مردمش شادمانه تو کوچه ها برقصن و تو میدانها کنسرت داشته باشن
و دل من برای همه ی اینا که نیست گریه داره و هر چی دم نوروز اشک می ریزم اروم نمی گیره. وقتی مردم بهم می گن دلت تنگ شده خندم می گیره! خودم هم نمی دونم دلم تنگه چیه واقعا!
فقط می دونم این پنجمین ساله که سعی می کنم باور کنم عیده و مردمم شادن و من دلم تنگه که پیششون نیستم و بعد برای این خیال گریه می کنم و اگه برگ سرنوشت کشورم عوض نشه پونزده سال هم بگذره من دم عید باز گریه می کنم...