چهل سال پیش
دختر به صورت کبود نوزادش نگاه می کنه و می گه تو بهار و به زندگی من دادی . به یاد تو اسمشو می ذارم بهاره...
و امروز بهاره چهل ساله شد.
به افتخار همه ادمهای مهربون که خاطرات قشنگ برای هم می سازن و به افتخار همه مادرهای درد کشیده ی سرزمینم.
دختر به صورت کبود نوزادش نگاه می کنه و می گه تو بهار و به زندگی من دادی . به یاد تو اسمشو می ذارم بهاره...
و امروز بهاره چهل ساله شد.
به افتخار همه ادمهای مهربون که خاطرات قشنگ برای هم می سازن و به افتخار همه مادرهای درد کشیده ی سرزمینم.
امسال سال سخت و خیلی شلوغی خواهم داشت اما به نظرم از پارسال اوضاع بهتر می یاد. پارسال واقعا نمی دونستم چی به چیه و خود سر در گمی بیشتر انرژی می گرفت ولی امسال امیدوارم با مشکلات کمتری درس بخونم. دوباره دستیار استاد همون استاد پارسال شدم، دبرا پروفسوری که پارسال براش کار کردم ازم پرسید اگر می خوام باهاش ادامه بدم ،گفت که به نظرش من پارسال خیلی عالی بودم و می خواد که من بازم بمونم توی گروه، به بقیه ایمیل داده که با بهاره در مورد روش تدرس و کلاس چرخوندن مشورت کنید چون ایده های خیلی خوبی داره، و من ذوق مرگگگگگ.
نوت بوکمو عوض کردم و یادم رفت ایران برچسب زبان فارسی بخرم اعصابم خورد می شه کور کور تایپ کردن برای همین دیر به دیر می نویسم . با موبایل بهم مزه نمی ده حس نویسندگیم اقناع نمی شه😁دیکته ی اقناع درسته؟
برای همه ارزوی سلامتی و شادمانی دارم، ایرانیها که هنوز بیست روز بیشتر از تابستون و تعطیلات دارن و امیدوارم خیلی بهشون خوش بگذره و بقیه سال تحصیلی موفقی رو شروع کنن
عزت زیاد،
رهای عزیزم ازم پرسید ایران چطور بود بهش گفتم والا الان که فکرشو می کنم می بینم به همون اندازه ی قبلا دلتنگ هستم, فقط الان مال باخته جان باخته هم شدم. فکر می کنم این واقعیت برداشت من از مسافرت ایرانه. چون واقعا هر چی بمونی, هر جا بری و هر کیو ببینی بس نیست و اخرش با این احساس برمی گردی که من هیچ کارمو نکردم اما از اون طرف کلی پول خرج کردی و با تنی خسته و حال خراب برمی گردی سر زندگی خودت...
ایران بهتر از اون چیزی بود که من تصورشو می کردم. خیلی چیزی تغییر نکرده بود غیر از هوا و ترافیک تهران که به حد انزجار بد شده بود. رانندگی تاکسی ها روانی می کرد منو و احساس می کردم ستون مهره هام جا به جا می شه با اینهمه ترمز و گاز. همه ی اینها بخاطر زندگی سه ساله در کانادا پیش نیومده بود. برای این بود که من وقتی اونجا زندگی می کردم خودم راهها و زمانهای پرترافیک رو بلد بود و زندگی روتین کارمندی و حرکت با مترو از زیر زمین به نسبت منو محفوظ از خیابانهای شلوغ و پر تردد کرده بود. با ادبیاتی دیگر من قبلا هم همینقدر " وحشی و ادم به دور" بودم حالا که معلومه.
مردم دور و برم به طرز وحشتناکی مهربون و دوست داشتنی بودن, به طوری که با خودم می گفتم اخه شما اگه اینقدر خوب بودین من چرا ترکتون کردم؟ توی خونه با هم در این مورد بحث کردیم. من معتقد بودم این همون خصلت ایرانیمونه که وقتی چیزی یا کسی رو از دست می دیم قدرشو بیشتر می دونیم و من الان اون ادم از دست رفته حساب می یام. شایان با من موافق نبود و معتقد بود که من اون اتفاق خاصه ی خارج از زندگی روزمره شون بودم که براشون جالب بودم و فرزانه معتقد بود که مردم با خودشون فکر می کنن ممکنه روزی گذرشون بهت بیفته و بیشتر نایس می شن. آقای همسر هم فقط سر تکون می داد و همرو تایید کرد.
برای من مهم نیست چه دلیلی داشت. برای من مهم بود و هست که لذت بردم از اینهمه ادمهای مهربون دور و برم که خالصانه عاشقشونم.
کمتر از ده روز به شروع دانشگاه نمونده و من شدیدا استرس دارم بابتش...