محبت

حدود یه ساعتی بود که تینا توی راهرو پناهگاه راه می رفت و با تلفنش حرف می زد و به پهنای صورتش اشک می ریخت. از پنجره ی دفتر کارم می پاییدمش ولی چیزی از مکالماتش دستگیرم نشد. به بهانه ی کاری از کنارش رد شد. بهش گفتم : تینا همه چی خپبه؟ گفت هیچی توی زندگی من خوب نیست. گفتم; اگه نیاز داشتی حرف بزنی می دونی کجا پیدام کنی. گفت: حرفی برا گفتن ندارم!

گریه ها ادامه داد بیشتر از سه ساعت. گریه نبود زجه بود. همه خانومهای توی سالن تحت تاثیر بودن ولی کسی حرف نمی زد. زنهای توی پناهگاه به اشکهای هم عادت دارن. بین مددجوها،یه خانوم کنادایی اصل تحصیل کرده هست که خیلی روشنفکره و حرف زیاد می زنه. شبی  ده بار بدون مقدمه با یه بحث سیاسی می یاد در افیس و خودش می بره و می دوزه و می ره. توی پناهگاه کمتر پیش می یاد مددجویی به کارمندی عادت کنه.. مددکارها می یان و میرن و اونا فقط خواسته شونو دنبال می کنن. توی صد تا زنی که من باهاشون کار می کنم یه سه چهار نفری هستن که منو دوست دارن و دوست دارن من کارهاشونو پیگیری کنم. اما تینا جز اونا نیست.رگه های نژاد پرستی رو می شه دید توی رفتارش. دوست داره نشون بده منو ادم حساب نمی کنه. وقتی با یه عالم سفید  بی خانمان و بی سواد کار کنی این چیزا عادی می شه برات. تا اخر شب تینا رفت و اومد و نخواست با من حرف بزنه تا بلاخره وقتی اومد که اون یکی مددجوی پیله هم توی دفترم بود. نمی تونم چجوری زجه می زد و تعریف کرد که داستان اینه که دوست پسرش داره اساس کشی می کنه و حالا کسی نیست که گربه شو نگه داره و شهرداری اگه بفهمه گربه رو می گیره ازش. دورین،اون یکی مددجو با حالت تعجب گفت: اره می دونم مردم بخاطر بی خانمان بودن بچه هاشونو از دست میدن! لحنش قضاوت داشت مثه اینکه می خواست بگه برو بابا از سر شب کشتی خودتو برا یه گربه! بهش گفت دورین داری کمکی نمی کنی بهتره ما رو تنها بذاری لطفا. و شروع کردم با تینا حرف زدن. بهش گفتم حتما یه راه حلی هست بیا با هم فکر کنیم و به هر جا می تونیم بزنگیم تا یه جایی برای گربه ات پیدا کنیم. .

 

 

 

ادامه نوشته

توی تاریکی


پاییز زیبای اتاوایی هم ته کشید و شهر داره اماده می شه برای استقبال از زمستون و کریسمس. درس بزرگی به تازگی از زندکی گرقتم که دلم می خواداینجا بنویسم. بنویسم برای خودم و برای هرکس دیگه ای که گوش شنوا داره .

وقتی زندگی برامون سخت می شه تمام خوشی های گذشته، تمام دستاوردهای کوچیک و بزرگ گذشته رو فراوش می کنی و همه امیدتو به اینده هم از دست می دی و مرتب از خودت می پرسی اخه چرا؟ اخه چرامن؟ به گذشته که نگاه می کنی فقط سختیها و تلاشهای زیاد و شکست های زندگیتو می بینی و به اینده با این باور نگاه می کنی که برای همیشه همه چی رو ازدست دادی و قراره همیشه توی تاریکی زندگی کنی. این وسط اگه ادم تو داری باشی، از درون اب می شی و حتی ممکنه به مرز جنون کشیده بشی. با دقت بی نظیری تمام ارزوهاتو دست مردم پیدا می کنی و هر لحظه از شدت ناامیدی می میری و زنده می شی. و اگه ادم درون ریزی باشی مرتب برای دوستات درد دل می کنی و فقط دلت می خواد که اون چیزی رو بشنوی که خودت فکر می کنی. دلت میخواد همه تایید کنن که تو ادم بدبختی هستی و الان توی بدترین شرایط زندیگت هستی تازه اخرش از دلسوزیهاشون خسته می شی و احساس می کنی حالت از خودت و همه بهم می خوره. بعضی ها متوسل دعا و ورد می شن و بعضی ها نذر و نیاز می کنن و بعضی ها هی تلاش می کنن انرژی مثبت بفرستن برای زمین و زمان. در این بین عکس العمل ادمهای دور و برت هم فرق می کنه. دوستهای واقعی در هر صورت تحملت می کنن و باهات مدارا می کنن و ادمهایی که دلیلی برای تحملت ندارن ازت دوری می کنن.

همه اینا رو گفتم که برسم به این حقیقت که همه ما یه روز توی این تاریکی بوده ایم.همه یاس و سختی رو تجربه کرده ایم، یکی عشقشو از دست داده،یکی به عشقش نرسیده، یکی عزیزی رو از دست داده و یکی بیماری سختی رو تحمل کرده و یکی از شدت بی پولی و قرض و قوله به فلاکت افتاده. به هرحال همه این حس داشتیم که احساس کنیم از همه ادمهای دنیا بدبخت تریم.

مشکلت هر چی که هست و دردت هر چقدر هست بدون که احساست کاملا طبیعیه. می گم طبیعی بخاطر سرشت ادمیزاد. بدون که تنها نیستی و خیلی ادمهای دیگه یه دردی شبیه درد تو رو همین الان دارن تجربه می کنن و بدون اونی که دیروز این درد و تجربه کرده الان دیگه زخمش التیام پیدا کرده فقط با مرهم زمان و زخم تو هم دهن می بنده فردا یا یه فردایی. اگه می تونی قوی باش و اگه نمی تونی بدون پروا بخاطر دردت فریاد بزن اما اون ته ته ها،ته دلت فراموش نکن فردا می یاد ، برای همه اومده برا تو هم می یاد.

بعضی وقتها تو نمی تونی مشکلتو حل کنی و فقط باهاش کنار می یای یا اینکه یه راه بهتر برای ادامه زندگی پیدا می کنی. با خودت مهربون باش و بعضی وقتها به اتفاقهای خوب زندگیت هم نظری بنداز. اون اتفاق خوب گذشته می تونه خنده های شادمانه کودکیت کنار یه نهر اب باشه،می تونه اولین عشقتو و تپ تپ قلبت وقتی سر کوچه می دیدیش باشه، می تونه اغوش گرم مادرت باشه، می تونه نمره بیست دیکته ی فارسی کلاس پنجمت باشه و یا خوشحالی گرفتن وام ازدوواجت باشه. 
بدون که زندگی همیشه سیاه و سفید نیست و روزهای بهتری هم خواهد امد.
به نظر خیلی مهمه که بدونیم که هیچی به یه شکل نمونده و نمی مونه.