محبت
گریه ها ادامه داد بیشتر از سه ساعت. گریه نبود زجه بود. همه خانومهای توی سالن تحت تاثیر بودن ولی کسی حرف نمی زد. زنهای توی پناهگاه به اشکهای هم عادت دارن. بین مددجوها،یه خانوم کنادایی اصل تحصیل کرده هست که خیلی روشنفکره و حرف زیاد می زنه. شبی ده بار بدون مقدمه با یه بحث سیاسی می یاد در افیس و خودش می بره و می دوزه و می ره. توی پناهگاه کمتر پیش می یاد مددجویی به کارمندی عادت کنه.. مددکارها می یان و میرن و اونا فقط خواسته شونو دنبال می کنن. توی صد تا زنی که من باهاشون کار می کنم یه سه چهار نفری هستن که منو دوست دارن و دوست دارن من کارهاشونو پیگیری کنم. اما تینا جز اونا نیست.رگه های نژاد پرستی رو می شه دید توی رفتارش. دوست داره نشون بده منو ادم حساب نمی کنه. وقتی با یه عالم سفید بی خانمان و بی سواد کار کنی این چیزا عادی می شه برات. تا اخر شب تینا رفت و اومد و نخواست با من حرف بزنه تا بلاخره وقتی اومد که اون یکی مددجوی پیله هم توی دفترم بود. نمی تونم چجوری زجه می زد و تعریف کرد که داستان اینه که دوست پسرش داره اساس کشی می کنه و حالا کسی نیست که گربه شو نگه داره و شهرداری اگه بفهمه گربه رو می گیره ازش. دورین،اون یکی مددجو با حالت تعجب گفت: اره می دونم مردم بخاطر بی خانمان بودن بچه هاشونو از دست میدن! لحنش قضاوت داشت مثه اینکه می خواست بگه برو بابا از سر شب کشتی خودتو برا یه گربه! بهش گفت دورین داری کمکی نمی کنی بهتره ما رو تنها بذاری لطفا. و شروع کردم با تینا حرف زدن. بهش گفتم حتما یه راه حلی هست بیا با هم فکر کنیم و به هر جا می تونیم بزنگیم تا یه جایی برای گربه ات پیدا کنیم. .