درس و دانشگاه با سرعت و شدت بی سابقه ای شروع شده، مقاله های سنگین و پرزنتیشنهای انچنانی از همین اول ترم منو به رگبار بسته. اصلن حس خوبی ندارم و هیچ اثری از بهاره ای که می گفت درس خوندنو دوست داره وجود نداره. از اون طرف به شدت بی پول شدم و دنبال وام و این چیزام که هنوز نتیجه نگرفته. زمستون و برف و سرما هم اخرین چیزیه که می تونم براش غر بزنم. کلا یه هفته است که دلم غر غر می خواد حسابی ولی کسی رو ندارم که به غر غرام گوش کنه، اصلن کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم. شاید باید بگم اصلن حرف زدن دردمو علاج نمی کنه که انصاف بیشتری برای دوستام به خرج داده باشم. 

دیگه حوصله ی درس خوندن و نوشتن ندارم. امروز بعد از یه ساعت و نیم زور زدن یه پاراگرافه سه خطی نوشتم خیر سرم و اخرش هیچ تزی نتونستم براش پیدا کنم...

قبلنا هر وقت دلم می گرفت الکی خودمو قانع می کردم که رلم تنگ شده، شاید هم واقعا تنگ می شد، نمی دونم! ولی الان حتی نمی تونم این بهانه رو بگیرم چون واقعا مشکلم دلتنگی نیست.

نمی دونم چه کوفتیه،

ولی اساسا داغونم...