فقط هجده سال داشت و هنوز هیچی از گرم و سرد زندگی نمی دونست. از ظهر می دونست یه اتفاقهایی داره می یفته ولی خجالت می کشید مشکلشو به مادر و پدرش بگه. دو هفته پیش شوهر تازه استخدام شده توی بانکش اورده بودش شهرستان تا تنها نباشه ولی حالا بیشتر از هر موقع احساس تنهایی می کرد. عصر دیگه درد امانش ندادو اشکاش جاری شد. مادر بهش قوت قلب داد که این علامت خوبیه. " مهمونت داره می یاد" و اما او فقط می ترسید و می لرزید. غروب بیست و سوم رمضان (مصادف با بیست و هشت شهریور 1355) بود و همه پرستارها و دکترهای تنها بیمارستان شهر رفته بودن و کسی به داد دل دخترک نرسید. گفتن باید بری مشهد, وضعت خیلی بده! خیابان خالی و خلوت, خیام خوابیده بود و مردم توی خونه هاشون و پدر و مادر گیج و ترسیده. دختر اونور خیابون چشمم افتاد به تابلو " دکتر بهار, متخصص زنان و زایمان" . دکتر می خواد بره خونه اما چهره ی زیبا و معصوم دخترک نظر دکترو عوض می کنه. بعد از یه معاینه به پدر اعلام می شه باید کاغذ و امضا کنه که بچه رو نمی خواد وگرنه هر دو باهم می میرن. همه اشک می ریزن حتی دکتر. ناله های دخترک به دکتر انرژی می ده و دست بکار می شه و بعد از پنج ساعت بچه رو که گوشه ی چشمشو دستگاه پاره کرده می زاره توی بغل دختر که از فرط خستگی نای حرف زدن نداره. بهش می گه خودم نمی دونم چطور تونستم!

دختر به صورت کبود نوزادش نگاه می کنه و می گه تو بهار و به زندگی من دادی . به یاد تو اسمشو می ذارم بهاره...

و امروز بهاره چهل ساله شد.

به افتخار همه ادمهای مهربون که خاطرات قشنگ برای هم می سازن و به افتخار همه مادرهای درد کشیده ی سرزمینم.